Read A Fraction of the Whole by Steve Toltz Online

a-fraction-of-the-whole

From the Australian bush to the cafes of Paris; from the highs of first love to the lows of failed ambition, this is an unforgettable, rollicking and deeply moving family story....

Title : A Fraction of the Whole
Author :
Rating :
ISBN : 9780241143902
Format Type : Hardcover
Number of Pages : 720 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

A Fraction of the Whole Reviews

  • Ahmad Sharabiani
    2018-11-29 10:41

    A Fraction of the Whole, Steve Toltz A Fraction of the Whole is a 2008 novel by Steve Toltz. It follows three generations of the eccentric Dean family in Australia and the people who surround them. تاریخ نخستین خوانش: روز بیست و هفتم ماه اکتبر سال 2015 میلادیعنوان: جزء از کل؛ نویسنده: استیو تولتز (تولتس)؛ مترجم: پیمان خاکسار؛ مشخصات نشر: چشمه، 1393؛ در 656 ص، شابک: 9786002295002؛ موضوع: داستانهای نویسندگان استرالیایی قرن 21 منخستین اثر نویسنده استروزها در انتظار خواندنش بودم، این روزها هرچه خوانده ام فانتزی وحشت بوده است، و پس از خوانش شبانه، همان یکساعتی را که میخوابیدم، خواب ترسناک دیده و بیدار شده ام، و باز هم تا سحر خوانده ام. امید دارم این یکی کتاب کمی عسل یا قند یا لبخند داشته باشد، هرچند نویسندگان استرالیایی هرگزی این فراموشکار را مایوس نکرده اند. تمام شد اما هنوز باید دوباره بخوانم چهل هزار تومان از پول بازنشستگی را که نمیشود یکبار خواند. ا. شربیانی

  • Fatima
    2018-11-13 10:20

    به نظرم اینکه همه بگن یه کتابی خوبه و ما هم شروع کنیم به خوندش دقیقا به اندازه ی لو رفتن داستان و بی مزه شدنِ بعد خوندنش میمونه , احتمالا دوست داشتم خودم بیام و به عنوان اولین نفر بگم بابا این عجب چیزی بود ! وای خدای من :) چون با نگاه خوندن یک کتاب عالی از نوع شاهکار شروعش کردم توقم بالا بود و جالب اینجاست که توی ذوقم هم نخورد و توقعم خورد نشد ! جدا خوب بود و حوصلم رو هم هیچ کجاش زیاد سر نبرد تازه یک جاهایی هم ضربان قلبم رو وحشتناک بالا برد ! گاهی طنز تلخش میخندوند و بعد خنده به فکر فرو میرفتم که دختر چرا داری برای یک واقعیت که توی یک داستان جلوی صورتت ریشخند میزنه , میخندی؟ کجاش خنده داره ؟ ! جای فکر داره اون هم از نوع عمیقش ...نمیدونم چرا و چطور ولی وقتی کتاب رو تموم کردم از خودم پرسیدم نکنه تو هم یک مارتین دین عوضی باشی خودت خبر نداری ؟ نکنه زیر پوست علایقت در مورد کشف خدا تو هم یک پوچ گرا باشی که برای فرار از مرگش , البته به قول مارتین دین ! داری با خدات حرف میزنی ! بعد دیدم نه مثل اینکه مارتین توی پوچی بیش از حدش مُرد و حتی اگر برچسبش در مورد امثال من و علایق مون به خدا اینطوری بیان شده باشه و حقیقت هم داشته باشه ترجیح میدم همینطوری که هستم بمونم ؛ نمیدونم چرا ولی واقعا نمیشه شخصیت های کتاب رو اونطور که دلم میخواد قضاوت کنم , یه حالتی هستن که انگاری نوع زندگیشون رو قبلا زندگی کردیم و قابل قضاوت نیستن , حالا نه به اون صورت , نه به اون شکل و با اون جزئیات زندگی شون , ولی انگاری همه ی ما حسادت هایی داشتیم که یه جاهایی زندگی خودمون و بقیه رو با داشتنش به خرابی کشیدیم یا حداقل یه خش ریزی روش انداختیم , یا همه ی ما از درون فکر میکنیم خیلی خاصیم یا برعکس خیلی پوچیم وهیچیم , یا حتی خود من که همزاد پنداریم با جسپر این اواخر کتاب خیلی زیاد بود چون یه چند وقت قبل فکر میکردم خیلی شبیه پدرم هستم ! و نمیخوام باشم ! آدم خوبیه ولی مگر من قرار نبود یک آدم جدید به این دنیا بیام و شخصیتم یه مدل جدیدتری از ورژن والدینم باشه و شکل بگیره و به اصلاح جهش کنه ؟ بعد مثل جسپر به این رسیدم که ترکیبی از والدینمم و لازم نیست بترسم چون ترکیبی از خود به اصطلاح جهش یافته ام هم هستم ! منم یه تری توی زندگیم دارم ! لعنتی همیشه خدا هم موفقه :) خب نوش جونش ولی سعی نکردم بکشمش پایین یا با ایده هام و حسادتم گند بزنم بهش , همیشه کمکش کردم و هواش رو داشتم نه از سر دلسوزی و یا ترحم بعد نابودی از سر حسادت ! برعکس فقط برای کمک جهت ترقی بیشتر ! این کتاب لعنتی خوب گوشه ای از زندگی همه ی ما میتونه باشه و واقعیت هایی رو به خاطرمون بیاره که ببینیم با خودمون و باور هامون و اون نقطه ی سیاه درونی که معلوم نیست کی و از کجا میزنه بیرون و چه چیزی رو به بار میاره چند چندیم , هرچی که هست شاید هم تری باشیم هم مارتین هم جسپر , من که یکمی یه جاهایی شبیه هر سه هستم ! با کمال تعجب و همین باعث شد بعد تموم شدن کتاب خیره به یک نقطه شم و بگم بابا این شاهکار بود ولی دوستش نداشتم ! زیادی آینه هست برای من یا بقیه و اصولا ما آدم ها بدمون میاد یکی آینه بشه یا آینه ای کوچیک از زندگی مون برش بخوره و توی یه کتاب با یه داستان خیلی خیلی متفاوت نوشته بشه ! تمام قد برای نویسنده ی نابغه اش می ایستم و کف میزنم که دنیای ما آدم ها رو اینقدر زیبا و جالب به تصویر کشیده , دنیایی پر از غریزه های بی انتها , و غریزه ی نجات از مرگ یا با خدایی یا بی خدایی و غریزه های بزرگ عجیب مثل نجات مردم و دنیا از حماقت هاشون در انتخاب این ها یا هرچیز دیگه ای , یا مثل انوک که فقط دنبال غریزه ی سکوت و جزء کوچک معنوی خودش بودنه (البته فقط گاهی!) و جدا این روزها خیلی شبیهش شدم و همش سرم توی کتاب های مراقبه هست و یادگیری شون ... یا مثل مارتین لا ادری و بی خدا که خدا نکنه شبیه این بخش از وجودش باشم که جالبه هم انوک هم مارتین این غریزه ی کلی رو دارن که این چیزها رو به بقیه منتقل کنن و دنیا و مردم رو نجات بدن اون هم خیلی شدید با عتاب و زور و نقشه و باز هم دوست ندارم اینطوری باشم !نمود پیدا کردن جزئی توی یک کتاب ترسناک نیست , خصوصا اگر کتاب جزء از کل باشه , به هر حال نفس ما انسان ها یکیه و این اصلا جای تعجب نداره و تعجب من رو هم بی معنی میکنه و باید باهاش کنار بیام و یا با خوندن شباهت هامون کنار بیایم شایدم اینقدر که من با دقت خوندم کسی نخوندش و با خودش بگه این ریویو نویس زیاد به خودش گرفته بود ! این که همش یه داستانِ در موردِ ... ;)

  • Narges Aliyari
    2018-12-04 10:46

    به عنوان اولین اثر از نویسنده به معنای واقعی شاهکاره میترسم این روند توی آثار بعدیش تکرار نشه ، هر چند که معتقدم همه نویسنده ها همیشه یه آس دارن که رو کنن ، و اگه این آس برگ اول باشه باید ببینیم که برگهای بعدی آقای استیو تولتز چیه؟داستان پر است از اتفاقها و هیجانهایی که مدام و پشت سر هم قطار شدن بدون اینکه بهت مجال نفس کشیدن بدن ، فصل اول کتاب رو تو یکساعت خوندم بعد با خودم گفتم خیلی حیفه که کتاب رو 3-4 روزه تموم کنم واسه همین جیره بندیش کردم ، درست مثل صحرا نوردی که یه بطری آب داره و باید با اون خودش رو به واحه بعدی برسونه و این شد که خوندن کتاب 2 هفته طول کشید .برای ادای حق مطلب نوشته زیر رو از خود آقای خاکسار مترجم کتاب براتون میذارم :به تک تک شما که برای اولین با با این اثر مواجه میشوید حسودی میکنم. خیلی از شما را میبینیم که پس از نیمه شب دراز کشیده اید و هرجمله را چندین بار میخوانید شگفت زده از این که یک نویسنده تا چه حد میتواند نابغه باشد. می بینمتان که لبتان به خنده باز میشود و چشمتان به اشک مینشیند.معادل موسیقایی این کتاب برای خودم سمفونی نهم مالر است. نه، کوارتت چهاردهم بتهوون. شاید هم پاسیون سن ماتیوی باخ. نه، همه ی اینها با هم است. این کتاب را بچشید، ببلعید، نفس بکشید. برایتان معیار سنجش باقی رمانها خواهد شد، از حجمش نترسید، از قیمتش، می بینمتان که صفحه ی ششصد با خودتان میگویید: یعنی دارد تمام میشود؟ تو را به خدا تمام نشو! فلسفه بباف مارتین، نقد کن جسپر، مزخرف بگو هری، ایراد بگیر انوک!جزء از کل کاری با من کرد که باور نمیکردم هیچ کتابی با من بکند. زندگیتان را تغییر می دهد، به معنای واقعی کلمه. یک روز از خواب بیدار شدم و ته دلم احساس عشق کردم. به دنبال منبعش گشتم و دیدم عاشق این کتابم. من این کتاب را همان قدر دوست دارم که یک انسان عزیز را. باور نمیکنید؟ بخوانید جزء از کل را، کلمات جادویی استیو تولتز را…

  • Miss Ravi
    2018-11-20 16:24

    این همه اطلاعاتی که استیو تولتز توی دهان تک تک شخصیت‌هایش می‌گذارد و تحویل ما می‌دهد حیرت انگیز است. دارم فکر می‌کنم چقدر کتاب، روزنامه، مجلات زرد، کتابهای فلسفی، تاریخی، اشعار جهان و... را خوانده. چقدر تلویزیون تماشا کرده. چقدر در رفتار آدم‌ها دقیق شده. خدایا! سر آدم سوت می‌کشد وقتی می‌خواهد فقط محتویات مغز این آدم را تصور کند. وحشتناک‌تر از کله‌ی مارتین دین حتا.امتیاز من جایی بین سه و چهار ستاره است. نمی‌توانم دقیقاً یکی‌شان را انتخاب کنم. لازم نیست کسی سرزنشم کند، من هم نبوغ نویسنده را در خلق اثری به این حجم نادیده نگرفته‌ام. حتا حوصله‌ی داستایفسکی هم احتمالاً در پرداختن به این همه جزئیات و این سیر طولانی زندگی دوتا آدم سر می‌رفت. مسلماً من پسر را به پدر ترجیح می‌دادم. هر چند هر دو بی‌اندازه شبیه هم بودند و لحن یکسانی داشتند اما پدر به نظرم زیادی ادعا داشت و یک‌جاهایی هم حالم را به هم می‌زد. پرداختن به جزئیات، روایت یک‌دست و بی‌نظیری ساخته بود که آن را یکی از ویژگی‌های اصلی رمان می‌دانم. اما چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که همه افکار فلسفی داشتند، مارتین، جسپر، تری، هری وست و حتا ادی. انگار همه‌ی این‌ها وصل بودند به سرچشمه‌ی بی‌پایانی از مفاهیم فلسفی که مُدام در دیالوگ‌ها و افکارشان جولان می‌داد. از طرف دیگر سایر آدم‌های کتاب -سیاهی لشکرها و اهالی استرالیا- احمق بودند. طوری که آدم باورش نمی‌شد مثلا شورای شهر مجموعه‌ای از آدم‌های خنگی باشد که به سادگی می‌شود باهاشان بازی کرد. از این نظر پیرنگ رمان گاهی برام سوال‌برانگیز می‌شد.کتاب را لایق همه‌ی تمجیدهایی که ازش شده، می‌دانم و با همه‌ی همذات‌پنداری‌هایی که با این پدر و پسر نداشتم لحظات لذت‌بخشی را با هردوشان گذراندم.

  • Amanda
    2018-11-30 13:35

    Holy... just holy, holy, holy. A Fraction of the Whole starts good, stays good for five hundred pages and three continents, is laugh-out-loud funny throughout, at certain points made my jaw drop in astonishment/horror, contains so many beautiful passages (you know the kind where you go yes! that's so true! like one about how it takes a couple hours to feel the sun on city streets in the morning, and one about the sounds of swimming pools), and gives us a couple of unforgettable characters, who even though they're implausible they're believable... this book is wonderful, and rewarding, and I already want to read it again. Which to me is one of the signals of great art -- that before I'm even done digesting my first plate of something, I want more, instead of just racing to the end to get to the whatever is next. I haven't started anything new since finishing it last night (which seems like a short time but there's a whole subway ride in there) because I want to hold this taste with me for a little while.This book is so very worth reading. Don't be scared by the number of pages, it's so well-written and well-paced that it's not an issue. I have a hard copy now so if anyone wants to borrow the ARC (it comes out in April) let me know!

  • Mohadese
    2018-11-23 17:41

    جز از کل از اون کتابهای لعنتی (!) که یهو می بینی ساعت ۴ صبحه، در حالی ک ۸ کلاس داری، اما نمیتونی خودتو راضی کنی بذاریش کنار!تو این کتاب صرفا قراره یک زندگینامه بخونید و همین زندگی قراره شما رو مجذوب و متعجب کنه...یه نقل قولی تو کتاب بود که:" هرلحظه ای که با کسی ملاقات میکنیم بدل به یک جز میشود" این جمله یه جورایی باعث شد احساس کنم منظور از "جز از کل" اینکه هر شخصیت این داستان جزئی از کل وجود ما هستند و هر مایی جزیی از کلی دیگر! که البته فکر میکنم حدود ۱۰۰ صفحه آخر کمی روی همین موضوع تاکید داشت.نویسنده خیلی خیلی خوب شخصیت ها رو پرورانده بود، میشد اونها رو هرچند بد/خوب فهمید و دوست داشت. پیوستگی و انسجام اتفاقات بسی دل نشین بود! و از حق نگذریم اینا همه از ترجمه خوب پیمان خاکساره که تونسته مفاهیم و افکار نویسنده/شخصیتها داستان رو به درستی منتقل کنه.یه چیز دیگه اینکه من کتاب رو گذاشتم تو دسته فلسفی ها! چون جملات فیلسوفانه و قابل تامل زیادی داشت که نشون میده نویسنده مطالعه خوبی داشته; بعضا کتابهایی (مثلا قهوه سرد آقای نویسنده، روزبه معین) خوندم ک نوشتم خوب نبود چون خیلی جملات فیلسوفانه داشت، اما اینجا به درستی و ظرافت از جملات و مفاهیم استفاده میشد،انگار که نویسنده با این مفاهیم/جملات داربستی ساخته تا با اون طرح داستانش رو جلو ببره...پ.ن۱: میگن بعد این کتاب "اتحادیه ابلهان" باید خوندپ.ن۲: "ریگ روان" خوبه بخونیم؟پ.ن۳: این که میگن کتاب ماه ها خوندنش طول میکشه کذبه، یک هفته ای تموم میشه :-"

  • mohsen pourramezani
    2018-12-13 13:42

    معمولا وقتی کتاب قطوری می‌خوانم بعضی از صفحات و قسمت‌های کتاب حوصله‌ام را سر می‌برند و حتی گاهی صفحاتی را به دلیل توصیف‌های کسل کننده یا حرف‌‌های تکراری نخوانده رها می‌کنم، اما جزء از کل یکی از استثناها بود که از خواندن صفحه به صفحه‌اش لذت بردم.داستانِ جذاب، استفاده از زبان طنزِ، جهان بینی خاصِ شخصیت‌های اصلی داستان و ترجمه‌ی روان و خوب، معجونی قوی و لذت بخش به وجود آورده استخوادنش را شدیدا توصیه می‌کنم

  • Farnoosh Farahbakht
    2018-11-15 16:22

    جز از کل، شاهکاری که برای هر سلیقه جادویی در آستین داره.رمانی پر کشش با داستانی پر شاخ و برگ و طنزی سیاه و درخشان که با نگاهی موشکفانه بر روابط ، احساسات و تناقضات اندیشه انسانی، زندگی و افکارتان را به چالش می کشدکتاب رو میخرم و در فکرم که آیا ارزش هزینه ای که کردم برای داشتنش و زمانی که باید برای خوندنش صرف بشه رو داره؟! به محض اینکه پام رو گذاشتم توی دنیای شگفت انگیزی که "تولتز" خلق کرده و اولین سطرهای کتاب رو اینطور خوندم یخ تردیدم کم کم آب شد و با پیش روی توی هزارتوی داستان درخشش چشمام جایگزینش شدهیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان ها بدهد،که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش.درس زندگی من؟من آزادی ام را از دست دادمداستان از نگاه اول شخص روایت می شود اما اول شخصی که در فصل های مختلف کتاب بین "مارتین" و "جسپر" پدر و پسری که داستان حول زندگی آنها شکل می گیرد در نوسان است."جسپر دین" در حالی که در زندان که با خانواده او پیوندی دیرینه دارد گرفتار شده شروع به روایت درام خانوادگی خود می کند .از زندگی با پدری شبه فیلسوف می گوید که فلسفه ای آمیخته به جنون، طنز و پارانویا دارد و شخصیتی دارد همچون مسیحی که جرئت قربانی کردن خود را ندارد،ناپلئونی که جربزه نبرد ندارد و شکسپیری که از استعداد نوشتن بی بهره است و وجود عمویی به نام "تری" که خلافکاری اسطوره ای در استرالیا است و آوازه شهرت و موفقیت هایش بر زندگی آنها سایه شومی انداخته استتولتز در اولین رمان خود که نامزد دریافت "جایزه بوکر" شده است اثری درخشان خلق کرده که مخاطب را به تحسین وا می دارد، کتابی که قطعا سطح توقع را نسبت به این نویسنده بالا خواهد برد. در آخر باید ممنون بود از پیمان خاکسار برای ترجمه بی نظیر و معرفی این کتاب به فارسی زبانان

  • FeReSHte
    2018-11-12 11:17

    اول از همه باید از دوست نادیده ی گودریدزی که لطف کرد و کتاب خودش رو برام پست کرد و منو در لذت "جز از کل" خوانی با خودش شریک کرد تشکر کنم. حتی تنها باز کردن بسته ی پستی حاوی کتاب، خاطره شیرین و دلچسبی برام شد که هیچوقت از خاطرم پاک نمیشهو حالا کتابیه چیز های خاص متفاوتی تو این کتاب هست که منو به وجد آورده. تولتز ماهرترین قصه گوییه که تا به حال دیدم. نمی دونم چی باعث شد قصد کنه تا داستان رو تو ششصد و پنجاه و ششمین صفحه به پایان برسونه ولی شک ندارم که اگه میخواست می تونست هفتصد صفحه دیگه هم درباره زندگی مارتین و جسپر و تری دین پر کنه بدون این که از لذت جز از کل خوانی کم کنه. لحظه ای نبود که به جسارت و جرات تولتز آفرین نگم.جز از کل اولین کتاب تولتز بود و سیر روایت و قصه پردازیش تاحد خیلی خیلی زیادی با هر داستان دیگه ای که قبل تر ا ز این خونده بودم متفاوت بود. داستان هایی که فراز و فرود و حالات گذار و نقاط ایستایی دارند...بالاخره جایی از اوایل، اواسط یا انتها خاموش میشن و آروم می گیرند ولی جز از کل همیشه تو هیجان انگیز ترین نقطه، همیشه تو اوج سپری میشه و هرگز به سکون نمی رسه , و پره از ده‌ها اتفاق عجیب‌وغریب، و واگویه‌های فلسفی درخشان و تمسخرآمیز و طنزی بی همتاکمتر پیش اومده بود کتابی با این حجم دست بگیرم و جاهاییش پر از توصیفات زاید و حوصله سر بر نباشه طوری که منو راضی کنه اون قسمت ها رو نخونده رد کنم ولی این اتفاقیه که با جز از کل هیچوقت نمیفته. پاراگراف به پاراگراف، خط به خط و لغت به لغت ماجرا رو خوندم و از هیچ جاش نخونده نگذشتمآدم خوندن داستان های سوررئال و غیرواقعی نیستم.پیش نمیاد بتونم همچین داستانی رو با اشتیاق بخونم یا اصلا ادامه ش بدم ولی جز از کل پر از قصه است، قصه هایی که خیلی از جاها دور از واقعیت به نظر میان ولی من خوندمش! با شوق و بدون دلزدگی خوندمش! تا پایان داستان و این چیزی بود که حتی خودم رو هم متعجب کردجز از کل مجموعه ای بود از آدم هایی که در خودشون به تناقض می رسند. مارتین می تونه همه عمر کل بشریت و دنیا رو به تمسخر بگیره ولی تنها آرزوش دوست داشته شدن توسط همین آدم ها باشه. مارتین ممکنه تمام وقت وطن پرستی رو نکوهش کرده باشه ولی دست آخر رنج راه رو به جون بیمارش بخره تا تو سرزمین مادری خودش بمیره. انوک می تونه کل جوونیش رو در راه مبارزه با سرمایه داری به نفرت از ثروتمندا گذرونده باشه ولی نهایت خودش ثروتمندترین زن دنیا بشه. تری می تونه در راه مبارزه با تقلب تو ورزش، ورزشکارای متقلب رو بفرسته اون دنیا ولی عاقبت تعاونی تبهکاری فعال تو همه زمینه های خلاف کاری راه بندازه و جسپر ممکنه کلا ازخانواده ش فراری باشه ولی نهایتا با اون ها تا دوردست ترین نقطه این عالم همراه میشه و خودش رو ناچار، وارث همه ژن های دیوانه و معیوب این خاندان می بینه و کل داستان پر است از کلیت هایی با جزئی متناقض، جزهایی که بزرگ می شن و نهایت تبدیل میشن به کلیت و کیه که ندونه؟ ما دقیقا "همون چیزی" نیستیم که ادعای بودنش رو داریم

  • Oriana
    2018-12-01 11:21

    Well, I'm sorry, but I really didn't like this book. I feel a bit guilty for this, first because it came recommended by people whose tastes I totally trust (sorry Amanda! sorry Kira!), and second because, due to my really shamefully busy life, it took me a ludicrously long time to read this (sorry Steve Toltz). So yeah, I mean, it was my fault—not Steve's—that this book has been hanging menacingly over my head for freaking ages. But let's face it, Steve, it's your fault that your book just wasn't very good. I'm sorry. I'm sure you're a lovely guy. But do you remember the first goddamn rule of every creative writing class ever? It's show, don't tell. Yeah. What that means, see, is that creating a character who's a "philosopher" doesn't give you the right to detail his meandering and only semi-deep thoughts for pages and pages and pages, nor does it make it okay for you to put twisty, overwritten speeches into his mouth, which also happen to last for pages and pages and pages. I'm really not trying to be a dick here, Steve. My guilt is compounded by the fact that you really do have lots of clever ideas, some of the writing was original and funny, and a handful of the episodes were enjoyable. But your two main characters were really just personality-less. Telling me that Martin is an enigma does not excuse you from making him so. Discussing over and over whether Jasper is a mirror-opposite or a polar-opposite of his father does not mean that you don't need make him interesting. The characters just endlessly whine and carry on and circumspect and angst-ify and fret. And while one could make the argument that that is fun to do, it is really really boring to read about. Unless you're talking about Hamlet, but come on, isn't he like the least interesting character in that whole play?

  • Milad Soor
    2018-12-11 17:19

    سلام ، دو هفته قبل که این کتاب رو با خودم به پادگان بردم به خودم گفتم محاله بتونم تو 2 هفته و با اون شرایط بخونمش . ولی متن کتاب، شخصیت های کتاب با من کاری کرد که در سخت ترین شرایط دوره آموزشی من این کتاب رو با لذت بخوانم . توی چادر با بدترین وضعیت ممکن، جسپر دوست من بود و حتی از 5 دقیقه وقت استفاده می کردم که ببینم بقیه داستان چه می شود! واقعا عالی بود و ازش لذت بردم و الان هم مانند جسپر آزادم که مانند عمو تری زندگی کنم :)

  • Saleh MoonWalker
    2018-11-18 14:31

    این اولین کتابی بود که من از استیو تولتز خوندم. جا داره بگم که ترجمه آقای خاکسار هم مثل همیشه خوب بود. بیشتر به خاطر اینکه جایزه برده بود و دیدم که به سرعت توی ایران معروف شده وسوسه شدم که بخونم. نسبت به حجمی که داره، به خاطری فِلوی ساده داستان، سریع خونده میشه و اصلا وقت گیر. داستان به خودی خودش بار خاصی رو همراه نداره و بیشتر به روایت می پردازه که البته توی توصیفاتش در تمام زمینه، خیلی خوب عمل کرده، شخصیت پردازی مناسبی هم برای شخصیت های اصلی داستان صورت گرفته. یکم البته متن کِش دار هستش که ممکنه خسته کننده باشه چون اتفاق خاصی نمی افته و داستان ادامه پیدا میکنه که البته همزمان میتونه نکته مثبت روایت داستان هم باشه. پایان مناسبی هم داشت به نظرم.What a nasty act of cruelty, giving a dying man his last wish. Don't you realize he doesn't want it? His real wish is not to die.

  • Soheila
    2018-11-25 12:42

    حدود یک ماه باهاش زندگی کردم.یجورایی عشق کردم!راسش بیشتر از این نمیشد طولش داد وگرنه اینکارو میکردم!دیگه از محشر بودنش نمیگم.فقط حیفه این مکالمه ی جسپر با خدایی که نمیشناسه رو براتون ننویسم.تحسین برانگیزه!"سلام! چرا هیچوقت نمی گویی اگر فقط یک بار دیگر انسانی یک انسان دیگر را عذاب دهد همه چیر را تمام می کنم؟چرا هیچوقت نمی گویی اگر یک نفر دیگر زاری کند چون انسان دیگری پایش را روی گلویش گذاشته، دوشاخه را از برق می کشم؟امیدوارم اینها را بگویی، سر حرفت هم بایستی.قانون سه بار ارتکاب جرم مساوی ست با مرگ، تنها چیزی است که باعث می شود آدمیان رفتارشان را اصلاح کنند.خداوندا، الان وقت سختگیری است. ارفاق فایده ای ندارد.سیل های مبهم و رانش های غیر شفاف دیگر پاسخگو نیستند.تحمل صفر. سه جرم. اخراج."

  • رؤیا (Roya)
    2018-11-29 16:22

    جز از کل داستان پدر و پسری با عقاید متفاوت و ماجراهایی بس شگفت انگیز. پدری فلسفی که طرز فکرش او را به کنج عزلت و تنهایی رانده و از او موجودی بس غریب و گاه دست نایافتنی ساخته است و پسری که تا آخرین لحظه تصور میکند از پدرش بیزار است و ترس نسخه دوم پدر بودن رهایش نمیکند. داستان به نظر طولانی ولی خواندنی و جذاب است. صحبتهای فلسفی پدر به همراه افکار ماورایی پسربرای خواننده ای مانند من که فقط به دنبال داستان خواندن نیست بسیارگیرا بودند. شاید اگر به خاطر این نگاه فلسفی نبود کتاب برایم بسیار خسته کننده میشد بخصوص که از نیمه دوم یاد فیلم های هالیوودی افتادم و به نظرم رسید که این حتما روزی به دست کارگردانان آمریکایی فیلم خواهد شد اگر تا بحال نشده باشد. "پدرم همیشه مدعی بود مردم اصلا سفر نمی کنند, بلکه تمام عمرشان به دنبال شواهدی می گردند تا اعتقاداتی را که از ابتدا داشته اند توجیه کنند. البته که الهامات جدیدی به شان می شود ولی بعید است این الهامات نوبنیاد اعتقادات شان را درهم بشکند – فقط طبقاتی بر آن اضافه میشود. او اعتقاد داشت که اگر پایه بدون تغییر باقی بماند مهم نیست چه بنایی به آن اضافه کنی, این اسمش سفر نیست. چند لایه کردن است. اعتقاد نداشت کسی از صفر شروع میکند. اغلب می گفت آدم ها دنبال جواب نمی گردند, دنبال حقایقی می گردند که خودشان را اثبات کنند.""من که ار رفتار با فراری ها چه در وطن شان و چه در این جا خسته شده بودم, با وحشت به وضعیت اسفبار رحمانیت در دنیا فکر می کردم و یک شب با خدای شان حرف زدم. گفتم "سلام! چرا هیچ وقت نمی گویی اگر فقط یک بار دیگر انسانی بک انسان دیگر را عذاب دهد همه چیز را تمام می کنم؟ چرا هیچ وقت نمی گویی اگر یک نفر دیگر زاری کند چون انسان دیگری پایش را روی گلویش گذاشته, دوشاخه را از برق می کشم؟ امیدوارم اینها را بگویی, سرحرفت هم بایستی, قانون سه بار ارتکاب جرم مساوی است با مرگ, تنها چیزی است که باعث می شود آدمیان رفتارشان را اصلاح کنند. خداوندا, الان وقت سختگیری است. ارفاق فایده ای ندارد. سیل های مبهم و رانش های غیر شفاف دیگر پاسخگو نیستند. تحمل صفر, سه جرم, اخراج."

  • Narges Salmanizadeh
    2018-11-18 10:18

    وقتی تلاش میکنی یک نفر را فراموش کنی خود این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می ماند...هنوز نمیدونم چند تا ستاره باید به این کتاب فوق العاده بدم اما مطمعنم جز کتابای با ارزش کتابخونم خواهد بود. خوشحالم که وارد داستانش شدم•بعدا اضافه شد+ببینین آخه چقدر محشره:از جایی که یادمه مادرم هر روز عصر بهم یه لیوان شیر سرد داده. چرا گرم نیست؟ چرا شیر؟ چرا بهم آب نارگیل یا شربت انبه نمیده؟ یک بار ازش پرسیدم. گفت همه بچه های هم سن تو شیر میخورن. یک بار هم موقع شام به خاطر اینکه آرنجم رو گذاشته بودم روی میز دعوام کرد. پرسیدم "چرا؟" گفت" کار زشتیه "گفتم" به کی برمیخوره؟ به تو؟ چرا؟ دستپاچه شد و وقتی داشتم میرفتم بخوابم_چون ساعت هفت شب وقت خواب بچه های زیر هفت ساله_فهمیدم کورکورانه از دستورات زنی پیروی میکنم که خودش کورکورانه از شایعه ها پیروی میکنه...فکر کردم: شاید همه چیز نباید این طوری باشه. شاید بتونن یه جور دیگه باشن. هر جور دیگه...

  • ♍
    2018-11-24 11:25

    من خوش بین نشده ام فقط دیگر حوصله ام از بدبینی سر رفته و محض تنوع از افکار روشن و قشنگ بدم نمی آید-متأسفانه این هم دارد حوصله ام را سر می‌برد-بعدش چی؟

  • Paul Bryant
    2018-11-15 13:32

    What does it take to abandon a 711 page novel on page 458? After all there are only – er – 253 more pages to go.Finish it! No…! The thing is, I bought a bookcase this week – ah, how beautiful it is. Not one of those damned filthy flat-packs, no. This one was carpentered by doughty craftsmen and delivered in one piece to my very door.This is exactly what it looked like. How pretty. Now it is full of books. Yes! So now I have all my unread books collected together in one room. My God – there are so many of them. Frankly I had no idea. I think I have been going mouseclick crazy. And most of these are from Amazon, which is not, as I thought it was, a benign organisation which provides work for marginal people in the Brazilian rainforest at all, it's a giant enterprise which has the morals of a praying mantis (The BBC tells me "Amazon.co.uk, the British division of the firm, is under scrutiny by UK tax authorities for its affairs over a six-year period, beginning in 2004…Amazon.co.uk’s latest accounts reveal that it did not pay a single penny of British corporation tax in either 2010 or 2011").And that's the problem – it's so easy to start riffing on bookcases and Amazon and corporate responsibility and other random subjects, every stand-up comedian does this, and Steve Toltz is a stand-up comedian masquerading as a novelist. As such, he's okay. Not bad. But he uses all his best one-liners in the first 200 pages. For example :The past is truly an inoperable tumour that spreads to the present.These days, when a war is on, "heroism" seems to mean "attendance".Flowers really are lovely but not lovely enough to excuse the suffocating volume of paintings and poems inspired by them while there are still next to no paintings and poems of children throwing themselves off cliffs.I love that "next to no".You can see it's all a bit on the sour, mordant, deflating side – all right, this entire book is COMPLETELY on the sour, mordant, depressing side - because this is largely a comedy of sorts about mental illness, depression, anxiety and the like. The story is really fake, a silly cartoony not-meant-to-be-believable series of plot-like lunges all about a kid with problems growing up with his father who has even more problems and a presumed-dead uncle who had the most problems of the lot. None of the characters have the least appearance of life, they are manic stick-figures inhabited by the author's incessant, bellicose, blaring riffing on all the standard young male stand-up comic targets – school, drugs, lack of sex, fathers, police, school – when the comedy gives out, you get faux philosophising for a few pages. A Fraction of the Whole is just so blokeish, and as many readers point out, all the main characters, the son, the father, the uncle, speak in exactly the same maximum-volume voice. Which is the voice of Steve Toltz. I gave up when the character of Reynold Hobbs came along. This is a Rupert Murdoch stand-in – "the richest man in Australia". I couldn't take another 200 pages of sidesplitting savage satire of rich bastards. I checked my side. There was not the merest trace of a split. I checked the other. Nope. I looked at my new bookcase (which fills the room with the sweet aroma of varnish and wood). It sang its siren song. Three stars for the 458 pages I read. You can't deny the manic energy of Steve Toltz' desire to write a lot.

  • Mohammad Sadegh Rafizadeh
    2018-12-04 18:17

    خب بالاخره تموم شد، خوبی سرماخوردگی شدید، اینکه دو سه روزی که تو خونه افتادی کتابی که می خوای زودتر تموم بشه رو تمومش می کنی،کتاب جذابی بود( فقط ای کاش کوتاه تر بود)شخصیت و سیر زندگی مارتین برام خیلی جالب بود، مردی که برایمعنا بخشیدن به زندگیش مدام نیاز به خلق کردن و ایده پردازی داشت تا هم شخصیت خودش بازنمایی کنه و بشناسه و هم اینکه به زندگیش معنا ببخش، در واقع فکر می کنم این موضوع به همه انسان ها مربوط میشه، برای زنده ماندن و انسان بودن نیاز به خلق کردن داریم، حتی خیلی کوچک( هر انسانی در حد توان خودش).و گرنه به قول مارتین: پس چه فرقی با حیوانات داریم( خوردن، خوابیدن، نفس کشیدن، تلاش برای روزیه زندگی) کتاب شروعی توفانی داره، توفانی چنان شدید که اجازه نفس کشیدن بهت نمیده، وقایع چنان منسجم و پیوسته اتفاق می افته که اجازه زمین گذاشتن کتاب و نداری، حقیقتا سیر شکل گیری شخصیت مارتین و تری در زمان کودکی و نوجوانی خیلی هیجان انگیز و چند لایه است،ولی متاسفانه هرچی جلوتر میری کتاب کندتر، متن ها شعار گونه تر و وقایع قابل پیش بینی یا کسل کننده میشن، به آخر داستان که میرسی فقط آرزو می کنی هرچه زودتر کتاب تموم بشه، آخر داستان حقیقا لوس و هالوودی تمام میشه.بنظرم می شد 150 یا 200 صفحه آخر کتاب حذف بشه.در کل وقتی این پایان بندی آبکی و دمه دستی و با پایان بندی شاهکارهایی مثل ابله یا شیاطین داستایوفسکی مقایسه می کنی( هرچند مقایسه مع الفارق هست، ولی چرا مقایسه نکنیم وقتی نوشته می شن که مقایسه بشن:-) )با خودت می گی کجایی داستایوفسکی عزیز که عاشقانه دوستت دارم:-)

  • MJ Nicholls
    2018-11-14 17:20

    I read this monstrous, merciless Australian comedy in a shack in Orkney in June 2010. For those unfamiliar with Orkney, it’s a small Scottish island known for its flatness. In the Annual Flatness Contest, Orkney narrowly beat the Whole of the Netherlands to win the coveted flatness trophy—a trophy crushed several times by a JCB hauler and shipped to a factory where extensive smelting work is done on its remaining points and prongs until the award achieves a “flatitude” of such 180˚ perfection as this:My trip to Orkney coincided with my own Bergman-like peregrinations at the Broch of Gurness where I contemplated my own mortality with the various voices in my head. Voice A was keen to “dash” MJ Nicholls into the rocks below like a suicidal Sonic the Hedgehog. Voice B was keen to have MJ Nicholls survive for another few years to deliver droll capsule reviews of the 4,927 books he reads per week on Goodreads because he refuses to work since work is for squares and those who like to eat. Voice C was entirely indifferent to MJ Nicholls and desperately wanted a spot in Michael York’s head so he could speak in an upper-class English accent and still get work in Hollywood. I replaced these voices with the snarky, cranky, kooky personnel in this all-guns-blazing attack on the futility of life and the slapstick of trying to understand. Although I remember little about this novel’s content, I remember it came along to torture me at the right time in my life—I fought and squabbled with its cruelty, I railed against its brutal wisdom and maddening honesty. This is how you write a first novel. Thanks Steve.

  • Lolly K Dandeneau
    2018-11-23 15:43

    I am shocked to see anyone complain about this book being too long. I spent the majority of my time laughing like a madwoman when I read A Fraction of the Whole. Just this part alone made me think of all my cynical Hungarian elders, because man do they think like this "The younger passengers let out cries of joy. The older passengers knew that the key to happiness lay in keeping your expectations low. They booed." There was not one sentence that I would be happy seeing taken away. WHAT A WORK OF FICTION! Politics, philosophy, religion, sex, love triangles this book is a mass of insanity. I absolutely fell in love with Jasper, the little runt.I picked up this book on accident really and didn't think it sounded promising. Ha, I was captured from the very first sentence. I not only recommend this book, but I try to force it on my friends. I can't wait until Toltz publishes more.

  • Mohammad Javad
    2018-11-18 18:24

    نوشتن از کتاب "جزء از کل" آن هم اگر قرار باشد یک ماه با آن زندگی کرده باشید حتما کار سختی ست!کتاب حجیم و البته خوشخوان استیو تولتز شامل اجزای متفاوتی از یک کلیت واحد است که در هفت فصل خودش را به بار می نشاند.داستان از تجسس و کنجکاوی پسری(جسپر دین) در مورد دست نوشته های پدرش(مارتین دین) و نقل قول های شفاهی او برای رمز گشایی از گذشته محو زندگی اش شکل میگیرد و مدام شخصیت اصلی کتاب بین پدر و پسر قسمت میشود.میشود از این منظر هم به داستان نگاه کرد که "جزء از کل" داستان دو برادر است که یکی(تری) محبوب ترین شخص نزد استرالیایی ها و دیگری(مارتین) منفور ترین در میان آن هاست. اما آیا این احساسات ملی با احساس شما پس از خواندن کتاب مطابقت دارد؟!شالوده داستان می تواند حس حسادتی باشد که مارتین به برادر کوچکش تری دارد و در تلاش است با طرح ایده های مضحک و اعمال و گفته های عجیب و غریب و بدون در نظر گرفتن عواقب کار بخش کوچکی از شخصیت خود را از زیر سایه ی برادر کوچکتر بیرون بکشد.اعتراف میکنم خاطرم نیست جایی از کتاب اشکم را در آورده باشد(یک ماه زمان زیادی برای از یاد بردن اشک هاست!) اما تعداد زهرخند ها و قهقه هایی که از فلسفه بافی مارتین و اتفاق ها و موقعیت های مضحکی که با آن روبرو میشوید حتما از دستتان در خواهد رفت!نمیخواهم کتاب را اسطوره ای جلوه دهم اما حقیقتا "جزء از کل" به دور از هر گونه کلیشه ای احتمالا سطح توقعاتتان را کمی تکان خواهد داد.طنز سیاهی که خشم و نفرت و بدبینی و عشق را در هم می آمیزد و متولیان سیاست، هنر، اقتصاد و سرمایه را به بی رحمانه ترین شکل ممکن به چالش میکشد و از هر دری با شما سخن میگوید.و اما ترجمه،بنا بر قول دوست عزیزی که خواندن کتاب را با هم شروع کردیم پیمان خاکسار گویا خودش کتابی نوشته در رقابت با استیو تولتز و حقیقتا مغز این جمله را وقتی احساس خواهید کرد که کتاب را در دست بگیرید.

  • Saman Kashi
    2018-11-26 14:32

    سال‌ها پیش کنسرتی از (یانی) آهنگساز مشهور بین‌المللی می‌دیدم و بالطبع لذت می‌بردم. رنگ‌آمیزی سازها، نظم و هارمونی بین سازها و نوازنده‌ها بسیار قابل تحسین بود. اما آنچه بیش‌تر من را جلب می‌کرد شخصیت و پرستیژ نوازنده‌ها بود. تو گویی این شخصیت و درون این نوازنده‌ها بود که از ساز اینان به گوش منِ شنونده می‌رسید. همان موقع به این باور رسیدم که تا یک انسان به بینش، درک و سطح بالایی از بلوغ نرسد نمی‌تواند از لایه‌های معمولی بالاتر برودبه نظرم این در تمام موضوعات و مشتقات هنری صدق می‌کند. ما وقتی این کتاب حجیم از یک نویسنده‌ی جوان را می‌خوانیم و مشاهده می‌فرماییم که اولین رمان او نیز است حیرت زده شدنمان منطقی است. یک نویسنده جوان نمی‌تواند بدون اینکه به دور و بر خود خوب نگاه کند، خوب بشنود، خوب تحلیل کند و بالطبع این حجم افکارات را بدون سکته و با انسجام بیان کند. من در لابلای این صفحات و داستان‌گویی یک نویسنده خلاق و محترم را می‌دیدم. بعد یاد این بحث قدیمی و بدون وقفه می‌افتادم که چرا رمان ایرانی جهانی نمی‌شود! اصلاً خنده دار است این سوال و این توقع. وقتی نویسنده‌های ما چشم دیدن یکدیگر را ندارند و به جز تحقیر و شو اجرا کردن و پشت سر هم حرف زدن کار دیگری نمی‌کنند. اصلاً کدام نویسنده ما جهانی فکر می‌کند که بتواند به ادبیات جهانی چیزی اضافه کند!؟در کل، رمان (جزء از کل) رمان خوش‌خوانی است و واقعاً لیاقت جهانی شدن را دارد و می‌تواند پیشنهاد آبرومندانه‌ای برای دیگر کتابخوانان باشد. تکه‌ای از این کتاب را در پایین آورده‌ام:تو چیزی هستی که فکر می‌کنی. پس اگه نمی‌خوای شبیه پدرت بشی نباید با فکر کردن خودت رو به یه گوشه ببری-باید با تفکر خودت را ببری به فضای باز. تنها راهش هم اینه که از این که ندونی چی درسته و چی غلط لذت ببری. تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانون‌هاش سر در بیاری. زندگی رو قضاوت نکن، فکر انتقام نباش، یادت باشه آدم‌های روزه‌دار زنده می‌مونن ولی آدم‌های گرسنه می‌میرن، موقعی که خیالاتت فرو می‌ریزن بخند، و از همه مهم‌تر همیشه قدر لحظه‌لحظه‌ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون

  • Hanie
    2018-12-05 11:23

    فقط ميتونم بگم عاااالي بود. حتي يك بار هم نشد كه خسته بشم از خوندنش. هم تو به فكر فرو بردن موفق بود هم تو خنداندن. كاش تموم نميشد 😅

  • PattyMacDotComma
    2018-11-22 12:22

    3.5★Ok, I finished it. But then I finished Infinite Jest, which was written three years earlier, so I figured if I could give David Foster Wallace the benefit of the doubt, I could do the same for Steve Toltz, especially as this was a Man Booker Prize shortlist nominee in 1980 and won several awards.http://themanbookerprize.com/books/fr...I’d rather have had a single, shorter story, keeping the quirky humour and the irreverent attitude. That's why it's only 3.5 stars. But there’s no doubt the guy can write! That's why it's rounded up to 4. (Big deal.)This is supposedly the story of Jasper Dean, son of Martin Dean and nephew of Martin’s infamous and celebrated criminal brother Terry Dean, around whom urban legends abound. In Jasper’s schoolyard, kids play “Cops and Terry Dean” – that kind of celebrity.There are several different stories here – in Australia, Europe, Thailand - and while some characters and situations were interesting, I didn’t find any compelling enough to want details, so I’d start skimming. Then I’d get confused, because I found all the voices the same. It starts as Jasper’s story, remembering when he was in a coma for four years, during which little brother Terry was born to Jasper’s step-mother and forced to sleep in the same bed with Jasper. Any wonder Terry went off the rails? Jasper asks Martin to tell him about his own mother and how Martin met her and how she disappeared. Martin’s story is interesting, but he talks like Jasper, and I would forget which generation we were learning about as Martin would go off on tangents and start philosophising.I kept feeling the real reason for the book was to give Toltz a philosophical platform. I never remembered which character was voicing which opinion, and I can’t tell from reading some quotes I saved. But I enjoyed them anyway.RELIGION:“It happens when people see Death, which is all the time. They see Death but they perceive Light. They feel their own death and they call it God.”. . .“And my mind says 'Don't think about death lalalala you will always be beautiful and special and you will never die nevernevernever haven't you heard of the immortal soul well you have a really nice one.'And I say Maybe and my mind says Look at that f***ing sunset look at those f***ing mountains look at that goddamn magnificent tree where else could that have come from but the hand of God that will cradle you forever and ever.'”. . . “Because humans deny their own mortality to such an extent they become meaning machines, I can never be sure when something supernatural or religious in nature occurs that I did not manufacture my connection to it out of desperation to believe in my own specialness and my desire for continuance.”TRIBALISM:“People always say, "It's good to be a part of a something bigger than yourself," but you already are. You're part of a huge thing. The whole of humanity. That's enormous. But you couldn't see it, so you pick, what? An organization? A culture? A religion? That's not bigger than you. It's much, much smaller!”POLITICS AND SELF-INTEREST:"When democracy works, the government does what the people want. The problem with that is that people want shitty things! People are scared and greedy and self-centered and only concerned about their financial security! Yes, the truth of the matter is THERE HAS YET TO BE A GREAT DEMOCRATIC NATION BECAUSE THERE HAS YET TO BE A GREAT BUNCH OF PEOPLE!and “Becoming a public figure is like befriending a rottweiler with meat in your pockets.”and one of my favourites:“No, the most insidious betrayals are done merely by leaving the life jacket hanging in your closet while you lie to yourself that it's probably not the drowning man's size. That's how we slide, and while we slide we blame the world's problems on colonialism, imperialism, capitalism, corporatism, stupid white men, and America, but there's no need to make a brand name of blame. Individual self-interest: that's the source of our descent, and it doesn't start in the boardrooms or the war rooms either. It starts in the home.”I couldn't agree more, and I'm as self-interested and apathetic as everbody else. And look where that got us today. Shame on me.That’s enough of that. I’ll be looking for anything else he writes but hope it’s not so convoluted for the likes of me.But wait – there’s more. This is the “FRACTION” quote (as far as I know). Martin, the dad, keeps journals and said, among other tirades, when he’s feeling overlooked and misunderstood. How can he keep listening to his own heart and mind amidst the turmoil of the world at large?“Emerson understood! ‘The moment we meet with anybody, each becomes a fraction,’he said. That’s my problem. I’m 1/4th of who I should be! Maybe even 1/8th. Then he said, ‘The voices which we hear in solitude grow faint and inaudible when we enter into the world.’This is my problem exactly: I can’t hear myself! He also said, ‘It is easy in the world to live after the world’s opinion; it is easy in solitude to live after your own; but the great man is he who in the midst of the crowd keeps with perfect sweetness the independence of solitude.’ I can’t do this!”

  • Reza
    2018-12-10 13:38

    در نهایت این شاهکار هم تموم شد.«پیمان خاکسار» مترجم این کتاب می‌گوید: « "جزء از کل کتابی" است که هیچ وصفی، حتی حرف‌های نویسنده‌اش، نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند. خواندن "جزء از کل" تجربه‌ای غریب و منحصر به فرد است. در هر صفحه‌اش جمله‌ای وجود دارد که می‌توانید آن را نقل قول کنید. کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن. سفر در دنیایی است که نمونه‌اش را کمتر دیده‌اید. رمانی عمیق و پرماجرا و فلسفی که ماه‌ها اسیرتان می‌کند. به نظرم تمام تعاریفی که از کتاب شده نابسنده‌اند.در این کتاب لحظاتی هست میخندی, از تعجب مثل کسی میشوی که خبر برنده شدن یک جایزه خیلی بزرگ را به او داده اند...هر چه در مورد این شاهکار بنویسم کم نوشتم. این کتاب به مانند یه دانشگاه است که خیلی چیزا بهت یاد میده, میشه یاد گرفت که در مورد خیلی چیزا فلسفه بافت. این کتاب یعنی هیجان, یعنی دیدن و تجربه یه زندگی یه خانواده و یک مرد تنها و....هرگز نمیشه حدس زد آخرش چی میشه..جز از کل یعنی دادن تعلیق و هیجان و تفکر و لذت و دلهره و از همه مهم تر غافل گیری به خوانندش. جز از کل افکار و اندیشه رو به آتیش میکشه. و در آخر ممنون از استیو تولتز به خاطر این شاهکار که تو ۵ سال نوشتش و شدیدا منتظر رمان بعدیشم. و ممنون از پیمان خاکسار بخاطر ترجمه عااالیش....همین الان آب دستتونه بذارید زمین و بی درنگ وارد دنیای ماورایی جز از کل شوید...من این کتاب رو تقریبا یک ماهه خوندم و بینش البته چنتا کتاب دیگه هم خوندم وگرنه میشه خیلی زودتر تمومش کرد. ولی واقعا نمیشه رهاش کرد...این احساس را داشتم که یا در انتهای چیزی هستم که فکر میکردم بی انتهاست یا در آغاز چیزی که می توانستم قسم بخورم مدت ها پیش شروع شده....جز از کل- استیو تولتز_ مترجم پیمان خاکسار

  • Mohammad
    2018-11-29 14:26

    درباره فرم کتاب تا قبل از خواندن «جزء از کل» گمان میکردم سه نوع تفصیل داستانی یا سه شیوه تبدیل طرح به داستان بلند داریم: شرح موشکافانه محیط (آنچنان که پروست در جستجوی خود میکند)، شرح روانشناسانه شخصیتها (آنچنان که داستایوفسکی در برادران کارامازوف دارد) و افزودن اپیزودهای فرعی و حتی بیربط (آنچنان که رگتایم دکتروف داشت). اما با خواندن این کتاب با نوع چهارمی از اطناب و تفصیل مواجه شدم: لفاظیدرست است که درمجموع از «جزء از کل» خوشم نیامد، اما منظورم از لفاظی یک وصف سرزنش بار نیست. تولتز از هیچ روایتی به سادگی نگذشته، هر جمله ای را با تمثیلی مضحک همراه کرده؛ تمثیلی که «مستقیما» نه به توضیح صحنه کمک میکند و نه به شخصیت، بلکه تنها بیان و نوشتار را تقویت میکندتولتز با این کار توانسته طنز خود را در دل داستان پوچ و سیاهش جا بزند. این نحوه نوشتار برای من کاملا جدید بوداما همه چیز که به نثر و نوشتار خلاصه نمیشود؛ پیرنگ داستان، توالی وقایع و صدالبته باورپذیری آنها هیچ یک چنگی به دل نمیزد. لفاظی (که بخودی خود کار جالبی بود) بیش از حد بکار بسته شده بود. برخلاف نظر مترجم که «هر صفحه» اثر را دارای گزین گویه ای میدید، من با مشتی از لفاظی های کارشده مواجه شدم که حدس میزنم چهارسال از پنج سالی را که صرف نگارش کتاب شده به خود اختصاص داده است. لفاظی های کتاب همگی پرداخت شده بود، مجموعه ای از سخنان فروید، نیچه، سلین، فیزیک بعد چهارم و جهانهای موازی که حتما زمان زیادی صرف تزریق آنها به کتاب شده است. مثلا وقتی میخواهید بگویید «نیم ساعت زیر دوش بودم اما عین خیالم نبود چون میدانستم در اثر اتساع دورانی زمانی در چند میلیارد سال بعد این آب به این دوش باز میگردد» خب باید کلی وقت صرف فیزیک جدید و نظریات شاذ آن کنید! اما وقتی حجم این تزریقات بیش از حد شود، وقتی تعداد جراحی های زیبایی متن از شماره در رود، نهایتا با یک موجود از ریخت افتاده مواجهید. حداقل من که چنین نظری دارم. شاید بعضی ها با صدها عمل زیبایی روی یک صورت هم مشکلی نداشته باشند درباره محتوای کتاب کل ساخت محتوایی کتاب بر دو پایه میچرخید: تنهایی و پارانوئیای فکری. ترکیب این دو رانه اصلی همه شخصیتها بود. اما چیزی که برای من جالبتر بود، اثر این ترکیب بود. همه شخصیتهای اصلی نهایتا برخلاف هرآن چیزی شدند که نظرا اعتقاد داشتند: تری برخلاف آرمان ورزشی خود، مارتین بر خلاف عقاید ضدعامه پسند خود، انوک برخلاف نگاه ضدسرمایه داری اش، ادی برخلاف آینده نگری اش و حتی جسپر، برخلاف عقده ادیپ و ضد پدرانه اش. همگی نهایتا به چیزی تبدیل شدند که شدیدا مخالف آن بودند

  • Parham Hzr
    2018-11-13 14:29

    اولين كتابي بود كه بعد از كنكور شروع كردم به خوندن . دراصل دقيقن فرداي كنكور خريدشم.به همين دليل هم سير خوندنش خيلي طولاني شد. دوست داشتم كتاب رو يه سري جاهاش رو حفظ كنم حتي. يا به طور ناخودآگاه يه هايلايتر دستم بگيرم و خط بكشم. واسه همين بود كه به صفحه ١٠٠ حدودن كه رسيدم فهميدم اصلن هيچ لذتي از كتاب نبردم و خيلي بد خوندمش و فقط دوست داشتم سريع تر تموم شه. مثل اينكه دارم زيست ميخونم . برگشتم و شروع كردم از اول خوندن. نميشه منكر شد كه از دوست و آشنا خيلي تعريف كتاب رو شنيده بودم ولي سعي كردم بدون ذهنيت خاصي شروع كنم به خوندن كتاب.اگه كتاب رو نخونديد مثل من نباشيد، از قبل بدونيد كه كتاب عالي اي رو شروع كرديد به خوندن. فك كنم كمتر كسي باشه كه خوشش نياد از كتاب . خوب طبق سليقه يه سري ها مثل من خيلي ميپسندنش يك سري هم صرفن ميگن خوبه. صفحه اي از كتاب نبود كه ديالوگ ماندگار(؟) نداشته باشه. شروع كتاب خيلي خوبه از ابتدا معلومه شخصيت اصلي خيلي روحيه خسته و ودي داره:)) . من خودم كارتون پلنگ صورتي رو خيلي دوست دارم. توي يك قسمت كلي اتفاق ميوفته و چيز ميز ميشكنه و كلي حادثه ولي قيافه پلنگ صورتي اول و آخر يه چيز عه. نه آخرش خوشحال ميشه ، نه ناراحت ميشه.معمولن يا داره راه ميره و دوربين زوم ميكنه روش و تموم ميشه يا اينكه نه اصن روي قيافه ي ردِ خودش زوم ميكنه و تموم ميشه. جز از كل هم يه همچين حالتي داره . داستان توي يك زندان شروع ميشه و توي يك فرودگاه تموم ميشه و كلي اتفاق و مرگ و عشق و رابطه و دوستي اين وسط هست ولي شخصيت ما توي ٦٥٠ صفحه تغيير خاصي نميكنه و اگه بشه يك نفر رو فقط با جسپر دين (شخصيت اصلي) مقايسه كرد، پلنگ صورتي عه. از شخصيت هايي كه ignore عه بالايي دارن خوشم مياد. خيلي كاري به كار كسي نداره ولي بقيه خيلي باهاش كار دارن . براي يه كتاب ٦٥٠ صفحه اي همين كه يك نفر كه ديروز كنكور داده و خيلي علاقه اي به كتاب خوندن نداره مشتاق خوندن نگه داشته برد بزرگي عه :))اينم ديالوگ ماندگار مورد علاقم از كتاب:كشتي به ساحل رسيد، اما ما غرق شديم....

  • Mohsen abbasi
    2018-12-09 11:24

    منفعت یعنی یه نویسنده واسه نوشتنِ کتابش 5 سال وقت بزاره،مترجمش یکسال واسه ترجمه اش زحمت بکشه و تو 20 روزه کتابشو بخونی و از صفحه صفحه اش لذت ببری،و بدونی یه کتابی هست که تا مدتها قراره بهش سر بزنی تا حتی بعضی تک گوییهاش واست مثله یه ضرب المثله مدرن بشهقلبآ دوسش دارم***تو طولِ خوندنش بعضی از تک گویی هاشو تو این صفحه ثیت کردم،حتما یه سر بزنید بهشون،اسپویل هم نمیشه داستان واستونhttps://www.goodreads.com/review/show...

  • Parisa Bookworm
    2018-12-11 17:47

    خوب کتابی بود که واقعا انقدر مطلب و ماجرا داشتکه اصلا نمیشه کمتر چند صفحه دربارش حرف زداما خوندنش را به همه به شدت توصیه میکنم!!من کتابشو خریدم ترجمه واقعا خوب بودمتشکرم از پیمان خاکسار واسه چنین ترجمه ایکتاب اصلی هم با بدبختی یافتمو سانسورها خیلی کم بودند و اصلا چیز نیست که واقعا بخوایم نگرانش باشیمیا تو درک مطلب مشکلی ایجاد کنه

  • Hanieh Habibi
    2018-11-21 10:29

    ۱. علیرغم تمام حاشیه‌های ایجاد شده برای ترجمه‌ی این کتاب، درحال حظ مبسوط بردنم :)۲. دیشب داشتم خیلی جدی به این فک می‌کردم که امروز رو مرخصی بگیرم و بشینم خونه، تمومش کنم. بس‌که خوبه و ذهن من درگیرش شده. ولی خب وجدان کاری و این صوبتا :دی۳. تولتز نابغه است.